تبليغاتX
یک دیدگاه سرد

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

درگزشت "پرویز شهریاری"

پرویز شهریاری

"پرویز شهریاری" ، ریاضی دان ، فعال سیاسی ، نویسنده و مترجم ، روز جمعه 22 اردیبهشت در تهران درگزشت. پس از عمری پربار در تحقیق و مبارزه . بزرگ بود. پیش و پس از انقلاب ، سالیانی را در زندان گزراند.  چنان که رسم بزرگان است در این سرای درشت. عشق او به علم و به ویژه ریاضیات و استعدادش در این زمینه ،  آن قدر قوی بود که توانست در کنار سیاست و  با وجود زندان و محدودیت ها ، زندگی علمی  پرباری هم داشته باشد. ماهایی که در نوجوانی  سودای ریاضی در سر داشتیم، تلاش می کردیم آثارش را بخوانیم. آثاری که صد البته خیلی فراتر از سواد و درک ریاضی ما بود. ولی دست کم این قدر بود که بتوانیم پزش را بدهیم. انقلاب که شد، تازه فهمیدیم که استاد، علاوه بر ریاضیات در چیزهای دیگر هم دستی دارند. از آن استعداد ها بود که گرچه در این ظلام شکفت، ولی نا درخشیده ، جست و رفت . خبر مرگش هم در هیاهوی روز گٌم شد. از تلخی روزگار این که  در دنیای مجازی! به مرگ او  ، حتی به اندازه مرگ "ایرج قادری" هم پرداخته نشد.  حقش خیلی بیشتر از این ها بود. به احترامش سر پا می ایستیم و...

 

شاهین نجفی

در بارۀ آن چه که "شاهین نجفی" کرد، به اندازه کافی گفته شده و شنیده شده است. من نه بر آنم که چیزی بیافزایم و نه در آن مقامم که بر خوب و بد این کارش قضاوت کنم. روی سخنم با آن هاست که آب را گل می کنند. هیاهو به پا می کنند. از هر طرفی که هستند. تا خونی ریخته نشود ، آرام نمی گیرند. چه ، دیدم کسانی که به ظاهر طرف داری از او می کردند، پیش و بیش از مخالفانش و از زبان آن ها ، تکفیر و ارتداد او را اعلام کرده بودند. به چه قصدی؟ نمی دانم. امیدوارم همه آرام باشندو  کسی در دام این خشونت و حماقت گرفتار نشود. 

 

 

نوشته شده توسط علی در 19:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

چند چهره و چندنام

امروز قصد دارم تا ادای دین کنم به نام هایی که اخیرا خبرساز بوده اند و زودتر از این ها باید خدمتشان می رسیدم.

"ایرج قادری "

آقای ایرج قادری حالش وخیم است. واقعاٌ و از ته دل برایش آرزوی بهبود و سلامتی می کنم. شاید هم در زمان خوانده شدن این اراجیف ، در حیات نباشد. اما من مایلم ، پیش از در گزشت ایشان ، مطلبی را بگویم که بعد ها احتمالاً نه مجالش نخواهد بود و نه فرهنگ ایرانیِ  "پشت سر مرده حرف نزنِ" ما اجازه خواهد داد.

به نظر من "ایرج قادری"، یکی از آن هایی است که بیشتر از حد خودش- منظورم در حد یک کارگردان و هنرپیشه است-  در به ابتذال و  فساد کشاندن سینمای ایران مسئول است.  بیشتر در پیش از انقلاب . کمی هم بعد از آن. دلیلش همان فیلم هایی که ساخته . دریغ از یک ذره هنر و سلیقه. فیلم هایی جلف با مضامین تکراری و با نشانه گیری دقیق پایین تنه در خط تولید هنرپیشه - روسپی. آن وقت چنین فردی با چنان سابقه ای در پس از انقلاب هم فیلم ساخته . درست در زمانی که کسانی چون "بهرام بیضایی" ، اجازه کار نداشته اند. آقای قادری و همگنان ایشان به فرهنگ و سینمای ایران به سهم خود و به اندازه کافی ریده اند! 

آن فرهنگی که در پیش از انقلاب ترویج می شد یادتان هست؟ فرهنگِ پرستش فرد .فرهنگِ هر چه آن خسروکند شیرین بود. فرهنگِ بزن و خوش باش و کاری به چیزی نداشته باش . فرهنگِ راضی باش به آن چه داری و بساز به نداری . فرهنگ آبگوشت و عرق سگی . فرهنگِ جاهلیت و کلاه مخملی.  فرهنگ اوستا کریم نوکرتیم. بخشی از انقلاب سال ۵۷ را عصیان بخش سنتی و حتی مدرن جامعه می دانم بر علیه همین فرهنگ . فرهنگی که از بالا دیکته می شد و توسط آقای قادری و همکاران  ترویج .

یک بار دیگر برای ایشان آرزوی سلامتی و طول عمر بیشتر می کنم تا بتوانند در این مدت باقی مانده عمرجبران مافات کنند. مثلاٌ از محل همان درآمدهایی که از طریق اشاعه ابتذال کسب کرده اند ، در مناطق محروم مدرسه بسازند به نام پسر ناکامشان  و یا الخ...

 

دکتر "مهدی خزعلی"

دیدم که آقای دکتر "مهدی خزعلی" ، در مصاحبه ای به اصلاح طلبان تاخته اند. من در هر دوباری که ایشان دستگیر شدند و پس از یک اعتصاب غذای طولانی ، غیرمنتظره آزاد شدند، می خواستم چیزی در این باره بنویسم . درمورد ایشان از زمان مدیریت انتشارات "حیان" و رفاقت با "سعیدامامی" شنیده بودم. در شگفت بودم از تغییر مواضع سیاسی ایشان در سال های اخیر. و آن سخنان تند و تیزی که برعلیه وضعیت حاضر  و حاکمان نظام می گفتند. به ویژه با توجه به سابقه و وابستگی های خانوادگی شان. گرچه شاید همین وابستگی ، مصونیت نسبی ایشان را توجیه می کرد. در عجب بودم از این  نحوه دستگیری هاو آزادی ایشان . کوتاه مدت و آزادی پس از اعتصاب غذای پر سرو صدا. و تکرار همان انتقادات پس از آزادی. چیزی که این روزها در ایران بسیار عجیب می نماید.  این شد که دو سه باری برایشان کامنت گذاشتم و حتی ای میل فرستادم و جویاشدم از چگونگی. البته هنوز منتظر پاسخ ایشان هستم.

مواضع اخیر ایشان در مورد انتخابات آتی ریاست جمهوری و اصلاح طلبان ، بیشتر شگفتی برانگیز است. به ویژه این که ایشان مانند پدر بزرگوارشان ،آدم هشیاری هستند و حواسشان به همه جا هست. این است که  حقیقتا آدم مومن به شک می افتد . حقیر که جای خود دارد. واقعا آن پشت چه خبر است؟ الله اعلم ...

 

خسرو زارع فرید

اما این آقا که باشد؟ همان یارو کامپیوتریه که کدهای بانکی مردم را توی ایران به گا داده و بلند شده آمده خارج از کشور و در کمال پروریی مصاحبه هم کرده و از خودش و عملش دفاع کرده و تازه یک پا هم مدعی شده. آقای "خسروزارع فرید" را می گویم. لابد تاسی کرده به سلف بزرگوار،  آقای "خاوری".

ملاحظه می فرمایید؟ در همه جای دنیا با چنین آدمی چه می کنند؟ آدمی که به دلیل ناشی گری و یا داشتن عمدی یا قصد سوءاستفاده ای ، با یکی از مهم ترین اطلاعات خصوصی مردم بازی کرده است.

حالا همه این ها به کنار ، این سیستم بی در و پیکر و گل و گشاد را بگو که چنین فاجعه ای در آن احتمال وقوع دارد. چطور می شود که برنامه نویس یک شرکت خصوصی به چنین اطلاعات محرمانه ای دست رسی داشته باشد؟

 

نایاک و تریتا پارسی و آقای داعی

(متاسفانه عکس مناسب تر پیدا نشد!)

کسی می داند این اسامی عجیب و غریب "نایاک" و تریتا پارسی" ، یعنی چه ؟ اسم آدمی زادند  ؟ خوراکی اند؟ حزبند؟ اصلا چه جهنمی هستند؟ به خصوص که اخیرا با آقای "داعی" مثلثی ساخته اند که در بالاترین زیاد هم مطرح می شوند. بی هیچ مقدمه ای . من که نفهمیدم که هستند و چه هستند.فقط می دانم که این آقای داعی ،ادعا می کند که ادعایی ندارد. ولی دم خروس پیداست . به هرصورت هرچه باشند،  معلوم است که ربطی به ایران و ایرانی ندارند.

 

 

 

نوشته شده توسط علی در 22:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم اردیبهشت 1391

از داستان های مهاجرت - پیتزا بَری با شجریان

از داستان های مهاجرت. برای آن هایی که احیاناً به این نوع داستان ها و تجربه هایی از این دست علاقه مندند.

هرگز به فکرم نمی رسید که ممکن است روزی بین  آقای "شجریان" ، هنر مند محبوب با  پیتزا  ارتباطی باشد .  اما بود. این را در اولین روزهای پس از مهاجرت دریافتم . 

ماه ها و سال اول مهاجرت ، حقیقتاً غم آور و نا امید کننده است. مثل بقیه آن . بیکاری و نا آشنایی با جامعه جدید و ترس از آینده ، پس از یک دوران کوتاه شگفتی و سرخوشی اولیه . تجربه ای که حتماً خیلی از مهاجران با آن آشنایند. کار نیست . هرچقدر که هم کاربلَد باشی ، اگر که مشکل زبان و ارتباطی داشته باشی - که اکثر قریب به اتفاق مهاجران دارند- باید این دوران بیکاری را سپری کنی.در همین دوران است که مهاجران عزیز - مثل خود حقیر- اجباراً تن می دهند به هر کاری که می شود پیدا کرد و بشود از عهده اش برآمد. و نا گفته پیداست که کارهایی که نیاز به به تخصص و ارتباط نداشته باشند ، چه گونه کارهایی هستند.

این شد که من هم شدم راننده رستوران. یک ماشین نیمه قراضه خریدم و انداختم به کار. و کارم این بود که سفارشات غذا - بیشتر پیتزا- ی مشتریان را در اسرع وقت برسانم . می دانید دیگر . همان پیتزابَر خودمان . معلوم بود که هر چه قدر فرزتر بودی و تعداد بیشتری سفارش می رساندی، در آمد ناچیزت بیشتر می شد. رستوران به جز من ، چند نفری راننده دیگر هم داشت . همه محصل و دانشجوی جوان و این جایی. و فرز. و من در رقابت با آن ها همیشه عقب بودم. اوایل فکر می کردم ، "خوب این ها مال همین جا هستند و بلَد راه. طبیعی است که سرعت کارشان بیشتر از من باشد". چندماهی که گذشت ، من خیلی بلَدتر از آن ها شده بودم. تازه توی ایران رانندگی کرده بودم و دست به فرمانم هم با این جغله ها قابل مقایسه نبود. اما هنوز عقب می ماندم. آخر چه مرگم بود؟

تا یک روز جواب معما و اشکالم را یافتم. می دانید مشکلم چه بود؟ آقای "شجریان". بعله آقای شجریان مانع سرعت کارم شده بود. آن جغله ها موقع کار توی گوششان و زمان رانندگی توی ماشین های قراضه شان ، موسیقی های تند راک و رپ و غیره گوش می دادند. آن هم با کیفیت و صدای بالا. این بود که همراه با آن آهنگ ها  ، تند و فرز مثل کک می جنبیدند و می پریدند. اما من با آن چندتا نوار "شجریان" که از ایران آورده بودم ، حال می کردم . با آهنگ ملایم " دستان" و یا با نوای محزون "بیداد" کار می کردم. یعنی آن ها روی دور تنُد بودند و من روی دور کُند. خوب نتیجه معلوم بود.سرعت کار من نصف رقبایم بود.

این را که فهمیدم ، موسیقی سنتی و شجریان  را گذاشتم کنار و رفتم سراغ نمونه های مناسب. باور می کنید سرعت کارم دو برابر شدو توانستم بزنم توی پوز رقبا؟

داستان ما به پایان رسید ، ولی خواهش می کنم این نتیجه اخلاقی احمقانه را نگیرید که مهاجری که به فرهنگ و جامعه اولیه خود وفادار بماند در دنیای جدید عقب می ماند. اصلاً این طور نیست. البته کمی هست. یعنی شاید این طور باشد. ببینم واقعاً این طور است؟

 

 

نوشته شده توسط علی در 6:29 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام فروردین 1391

یک بحث سیاسی مهم بسیار ژئوپولتیک!

جزایر سه گانه و دولت امارات

 

دولت امارات متحده عربی ، به سفر آقای "احمدی نژاد" رییس جمهور ایران ، به جزیره ابوموسی اعتراض کرده است! عجب!  دولت ایران هم ، به عوض پاسخ قاطع ، فقط به این بسنده کرده که به نرمی بگوید "این یک مساله داخلی است ..." - که البته هست- ولی در ضمن یادش نرفته که این را هم اضافه کند که "...البته در مذاکره باز است..."! اوا خواهر! 

من یک بار این را قبلاًپرسیده ام.  ولی هنوز هم نفهمیده ام که دولت ایران که در برابر دولت های بزرگ غربی چون شیر می غرد، چرا در برابر کشورهای هم جوار این قدر  از موضع ضعف برخورد می کند؟

به گمانم این معامله ای که شاه مخلوع  با غرب و عرب کرد ، یعنی بحرین را داد و این جزایر سه گانه( تُنب بزرگ و کوچک و ابوموسی)  را گرفت ، از مصادیق بارز خیار غبن است. اعنی ضرر. و شرعاً می شود برهمش زد. آخر این سه جزیره ، چه چیزی برای ما داشته اند جز دردسر. نه نفتی ، نه کوفتی و آن وقت کلی هم مدعی. اما در عوض ، نفت و شیعیان ایرانی الاصل ، همه اش افتاده اند به بحرین. تا شیوخ مربوطه نفتش را بخورند و بزنند توی سر شیعیان. خدا ازش نگذرد. (منظور آن خدا بیامرز است.) برای همین فتح الفتوح ، چه قدر که ما را توی خیابان نرقصاندند آن سال ؟ فکرِ بکرِ این معامله احمقانه ، احتمالاً از شاه ! کارهای اردشیر زاهدی بوده که :"آقا بحرین برای ما دردسر خواهد بود . بدهیم و خلاص". آقا هم ظاهراً عقلش نرسید که این سه تا جزیره بدون سند به چه درد ما خواهد خورد؟ -یا شاید هم دستور از بالا بود-. و احتمالاً پس از یک جلسه خانم بازی آن را توشیح فرمودند. پس دادند و گرفتند و این شد که امروز ما مانده ایم با دولت امارات که مدعی مالکیت بر این جزایر است و در این ادعا برخوردار از پشتیبانی صریح کشورهای عربی و ضمنی غربی ها .

 مسلم است که نه دولت امارات امیدی به باز! پس گرفتن این جزایر دارد و نه  هیچ دولتی - از هرنوعی که باشد- در ایران زیر بار پذیرش چنین ادعایی خواهد رفت . یعنی جرات چنین کاری را نخواهند داشت . تنها و حداقل حسن و مزیت طرح این ادعا برای امارات ، داشتن اهرم فشاری است که درمواقع مقتضی علیه ایران از آن استفاده کند. که دارد می کند.  ماهم دلمان بسیار خوش است که یک اقلیت بزرگ و قدرت مند ایرانی در امارات - به ویژه دُبی- داریم. که البته معلوم نیست دارند چه غلطی می کنند؟ من به چشم خودم دیدم که در مجله ای که در دُبی ، به زبان پارسی و برای ایرانیان و لابد توسط همان ایرانیان در آورده بودند ، همه جا ، به جای خلیج فارس به صراحت نوشته شده بود خلیج عربی .  تازه برادران "پان تورک" ما هم ، که با ما توی یک خانه و سر یک سفره نشسته اند ، حق را به اماراتی ها داده اند.   جواب این ها را چی بدیم؟

نوشته شده توسط علی در 21:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391

برادران دانشجو! و این آقای وزیر علوم

 

وزیر محترم علوم ایران ، یکی از برادران دانشجو! یعنی آقای "کامران دانشجو" ! اعلام کرده است ( نقل به مضمون ) که از ورود کسانی که در روی داد های اعتراضی پس از سال ۸۸ فعال بوده اند، به دانشگاه ها جلوگیری خواهدشد.

دقیقاً نمی دانم وظایف وزیر علوم در ایران چیست ؟ اما احتمالاً متفاوت است با آن چه که بر عهده قوه قضاییه ، وزیر اطلاعات یا حتی نیروی انتظامی است. وزیر علوم ، چنان که از اسمش بر می آید ، علی القاعده باید متولی علم و دانش در کشور باشد نه کنترل ورود و خروج دانشجویان به دانشگاه ها، آن هم از منظر دیدگاه و عمل کرد سیاسی آنان. اما چه می شود کرد که در مملکت گل و بلبل ، صف مشتاقان انجام وظایف امنیتی و اطلاعاتی و قضایی طولانی است. البته علم و دانش محترمند ،ولی چند منند؟ اصل ، علایق دیگر است. نمی دانید گرفتن خفت یک ملت و زدن توی سرشان به آدم چه حالی می دهد؟ احساس نزدیکی با قدرت . آی مزه می دهد! بالایی ها هم خوششان می آید.

در ممالک غربی هم آشوب و شورش هست. چنان که در فرانسه و اینگلیس و کانادا، اخیراً روی داد و جوانان کردند آن چه نباید می کردند. ولی تمام شد و رفت پی کارش . تنها آن هایی را که به اموال عمومی خسارت زدند ، جریمه کردند و حداکثر چند ماهی هم زندان برای دو سه نفری که خشونت کرده اند. و خلاص. نه قضیه را امنیتی اش کردند ،نه اطلاعاتی. اما توی مملکت عزیز ما اول آمدند رابطه این اعتراض را با استکبار و صهیونیزم بین الملل کشف کردند. حتی برایش فیلم هم ساختند . بعدش هم اصلاْ کوتاه نیامدند و تا فیها خالدون قضیه رفتند ، تا پدر صاحب بچه را در آورند. الآن هم که این وزیر محترم ، در پی محروم ساختن این جوانان از اساسی ترین حقوق اجتماعی شان هست. یعنی حق تحصیل. تصور کنید مثلاْ در اینگلیس بیایند از ورود متقاضیان ورود به دانشگاه یا دانشجویان به جرم شرکت در تظاهرات اخیر ممانعت کنند. چنین چیزی حتی قابل تصور هم نیست. مقایسه پی آمد های دو عمل مشابه در آن کشورهای لامذهب و کشور عزیز ما ، دیوانه کننده است.

شایدهم این اظهار نظر وزیر محترم علوم ، احتمالاً به قصد قربت بوده است به مراجع و هماهنگی با آقایانی که خواستار شدت عمل در برخورد با فعالان اعتراض های اخیر بوده اند. اسمش را چی می گزارید؟ جو گیر شدن؟ از قافله عقب نماندن؟ نان به نرخ روز خوردن؟ یا آن اصطلاح جدید که "مهران مدیری" به کار می برد؟ هر چه باشد ، ما تجربه تلخی از این نوع هماهنگی ها! داریم . هماهنگی زیاد! ، رقابت و سبقت جستن در انتقام و کینه ورزی .سال های شصت و آن هایی در نایره آتش و خون دمیدند. خون هایی که ریخته شد و آبرویی که رفت. چیزهایی که هرگز برنخواهد گشت. بهایی بس سنگین.

به هرصورت ، بی دلیل نیست که این روزها دور دورِ برادران "دانشجو"ست . حتماً حکمتی دارد و علتی.

نوشته شده توسط علی در 4:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391

یک سوء تفاهم کوچک

قطار مثل هرروز شلوغ است و من هم سرم توی کتاب خودم. خوش حالم از این که جای نشستن گیرم آمده و می توانم کتابم را بخوانم ، اما کمی هم معذب . چون احساس می کنم که خانم  بغل دستی هم سرش توی کتاب من است. اما چرا؟ آخر کتاب به زبان پارسی است. شاید کنجکاوی؟ قبلاٌ هم تجربه کرده ام. اما این نوع کنجکاوی معمولاٌ چند لحظه بیشتر طول نمی کشد و طرف برمی گردد سر کار و زندگی خودش. ولی این بار این یکی ول کن نیست و دارد همراه با من کتابم را می خواند. و این آزارم می دهد و تمرکزم را به هم می زند. باید ایرانی باشد.  رویم هم نمی شود برگردم بهش نگاه کنم. تا این که بالاخره خودش به حرف به آمد و به زبان این جایی از من پرسید که کجایی هستم. برگشتم و دیدم حدسم درست بوده. یک دختر یا زن جوان با قیافه آشنای خاورمیانه ای.  این جور موقع ها وقتی داستان به این جا می رسد ، معمولا می گویند طرف زیبا یا قشنگ بود. حالا شما هم چنین فرض کنید.

(حتماً دقت کرده اید که وقتی پای تعریف از زنی به میان می آید ، می گویند ...بود و ... بود و زیبا هم. یعنی زنی مطرح، حتما  زیبا هم هست. ولو این زیبایی  ربطی به داستان و یا شخصیت زن و کسب و کارش نداشته باشد ویا حتی طرف اصلاً زیبا هم نباشد. مثلاٌ در مورد فلان پادشاه زن در تاریخ یا آن شاعره معروف قرن پیش و یا حتی چهره های معاصر و ... بله درست می فرمایید . این تعابیر و تعاریف معمولا مردانه است. یعنی که مردان دوست دارند چنین بپندارند که زیبایی ، جزیی جدایی ناپذیر از شخصیت ! زنان است.)

 پرچانگی! پرچانگی! کجا بودیم؟ بعله من هم مطابق معمول زیر لبی جواب دادم که ایرانی هستم و به نوبه خودم پرسیدم ایرانی است؟ که گفت هست. لااقل من چنین پنداشتم. این شد که من هم بی معطلی شروع کردم به زبان شیرین  پارسی داد سخن دادن و گوی فصاحت در میدان بلاغت جنباندن. که دیدم طرف با قیافه گیج و هاج و واج مرا نگاه می کند. سخن رانی ام بند آمد. با لحن اندکی خجل و ناراحت ، بازهم به زبان این جایی پرسید که آیا من دارم کُردی صحبت می کنم؟ جا خوردم . به همان زبان جوابش را دادم که خیر . دارم پارسی حرف می زنم. بعدش هم به خودم جراَت دادم و دوباره پرسیدم :مگر شما ایرانی نیستید؟ این دفعه واضح تر جوابم گفت :نه. من عراقی هستم. که من وا رفتم. اصلاً تقصیر زبان کوفتی این جایی هاست که این قدرتلفظ ایرانی و عراقی در آن به هم نزدیک است. بدون حرف دیگری ، برگشتم از پنجره بیرون را نگاه کردن و دیگر نتوانستم کتابم را هم بخوانم . او هم به طرف دیگر برگشت و دیگر حرفی نزد.  تا چند ایستگاه بعد که هردو پیاده شدیم و هریکرفتیم به طرفی . بی هیچ حرفی.

 

 

نوشته شده توسط علی در 19:19 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم فروردین 1391

چند نکتۀ پس از نوروزی

بوی نژاد پرستی از اصفهان

بازار اصفهان را دیده اید؟ منحصر به فرد است در سراسر عالم. در هر گوشه ای از آن هنری عرضه می شود و در هر پیچی رنگی و  در هرگوشه ای بویی . این بار اما بوی تند و زننده دیگری به مشام می رسد. بوی نژاد پرستی.

یک بابایی در اصفهان ورود افاغنه را به پارک صفه آن شهر در روز "سیزده به در" ممنوع اعلام کرد. گویا به بهانه تأمین امنیت خانواده ها. حالا این که نمی دانم چه طور این ممنوعیت را عملی کرده اند ، بماند. می گویند در دوران اشغال چین توسط ژاپنی ها در سال های سی میلادی ، در خودِ خاک چین ورود ... و چینی ها به بعضی از اماکن عمومی مثل پارک ها و سینما ها و رستوران ها... توسط ژاپنی ها ممنوع شده بود. هنوز هم چینی ها با نفرت از آن روزها یاد می کنند. یا در دوران جدیدتر ، در زمان آپارتهاید در آمریکا ، آفریقای جنوبی و رودزیا ، سیاهان حق حضور در بعضی مناطق خاص سفید ها را نداشتند. به هرصورت دنیا تغییر کرده است. امروزه دیگر نمی توان - یا حداقل به راحتی و بدون آبروریزی نمی توان - به صرف نژاد و رنگ ، برای انسان ها مزیت یا محدودیت قایل شد. در دنیای امروز ، رک و راست به این می گویند "نژادپرستی" .

 مشابه آن چه در اصفهان اعلام شد ، در اروپا یا آمریکای امروز، به راحتی   می توانست به یک رسوایی بزرگ ملی بیانجامد. افغان ها به همان خوبی یا بدی ایرانی ها هستند. به عنوان یک ایرانی از سخنان نسنجیده آن مقام اصفهانی از عموزادگان افغان پوزش می خواهم .  

 

 

آقای اردوغان و ایران

آقای "اردوغان" ، نخست وزیر ترکیه ، در سفر اخیرش به تهران ، در یک مصاحبه تلویزیونی ، علی رغم  آگاهی به حساسیت ایرانی ها به نام "خلیج فارس" ، به جای آن از کلمه مجعول "خلیج" استفاده کرد.  به نظرم عمداً این کار راکرد. تا آن جا که  می دانم ، مقام های ایرانی کلاهشان را پایین کشیدند و واکنشی نشان ندادند و چیزی نگفتند. اصلا به نظر می رسد دولت ایران، خیلی ملاحظه این همسایه بی ملاحظه را می کند. حتی می شود گفت که به نوعی حساب می برند. یادم هست که در سفری که رئیس جمهور محبوب ما، آقای "احمدی نژاد" ، چند سال پیش به ارمنستان کرده بودند،  درست وسط برنامه ای که میزبان برایشان تدارک دیده بود-  و گویا مربوط بود به یادبود قربانیان ارمنی -، ایشان به ملاحظه دولت ترکیه  ، برنامه را نیمه کاره رها کرده و به تهران برگشتند. ظاهرا مشاورین ایشان نظر داده بودند که شرکت در این برنامه ممکن است به دولت ترکیه بربخورد. ملاحظه می فرمایید؟ این هم از عزت و غرور ملی. من واقعا نمی فهمم ،  با آن که ما در مقابل آمریکا و اینگلیس و سایر ابرقدرت های غربی ایستاده ایم و برایشان تره هم خورد نمی کنیم ، چرا باید در برابر این ترکیه فسقلی این قدر کوتاه بیاییم؟ حتما دشمنان و بدخواهان خواهند گفت که در دورادور رجز خواندن لذتی است که در رو در رو درگیر شدن نیست.  ولی گزشته از این ها ، من خوشم می آید از منش استراتژیک دولت های ترکیه که در موارد حساس اصلا کوتاه نمی آیند و رو به کسی  نمی دهند. اصلا هم مطرح نیست چه دولتی و از چه حزبی سرکار باشد . این سرسختی و پایداری در اصول ، وجه مشترک همه آن هاست. از دوران "مصطفی کمال پاشا" تا الآن. شاید هم یکی از دلایلی که ایرانی ها از آن ها حساب می برند ، همین جدیت ترک ها باشد که با کسی شوخی ندارند. نمونه بارزش را در برخورد با مسأله نسل کشی ارمنی ها و بلایی که سر آن ها و گرجی ها و کردها آورده اند ببینید. زده اند یک قوم را ناقص کرده اند و دهنشان را سرویس نموده اند، تازه طلب کار هم هستند. عذر خواهی که نکرده اند هیچی ، هیچکس هم جرأت ندارد به این قتل عام تاریخی اشاره ای بکند. اصلا هم کوتاه نمی آیند . به طوری که در این اواخر ، حتی آمریکا و فرانسه را هم در مورد موضع گیریی بر علیه این جنایت تاریخی ، مجبور به عقب نشینی کردند. حتی امروزه هم با کردها برخوردی می کنند که واقعاً مایه شرمساری است.

آن وقت حالا ، نخست وزیر همین ها آمده ایران و توی خود تهران به نوعی به ما توهین کرده. بعدش هم یارو برگشته کشورش ، دوباره زرت و پرت کرده . ایرانی ها یاد بگیرند.  من اصلا از آن هایی نیستم که بخواهم سرِ نام جنجال به پا کنم . ولی خلیج پارس داستان دیگری است. در واقع یک مسأله ناموسی است. نامی است و حقیقتی است به قدمت هزاران سال که نباید فدای مصالح سیاسی و بازی های قدرت امروزه شود. آخر آدم زورش می آید که یک حقیقت تاریخی ، به صرف این که به یُمن پول نفت یا هر کوفت دیگر ، برادران عرب ما به نوایی رسیده اند ، قلب شود. حالا این به کنار، آدم این یکی درد را کجا ببرد که عده ای از هم وطنان پان تورک! ما در صدد توجیه و دفاع از این سخنان توهین آمیز آقای "اردوغان" ، چه ها که نگفته اند و چه ها که نکرده اند. خدا ازشان نگذرد. یکی نیست بگوید که آخر شمارو سنه نه؟! بگذریم.

 

 

 

غیرت ملی

با همه این ها ما ملت با غیرتی هستیم . قرار بود دو فیلم بی ناموسی در سینماهای تهران نمایش داده شود که ملت حزب ا... به موقع ریختند و با تجمع و اعتراض خود ، از ادامه نمایش فیلم جلوگیری و نقشه شوم این ایادی استکبار را نقش برآب کردند.(نمودند؟ نه نمودند درست نیست . همان کردند) به دنبال آن در شهرستان هایی که از تهران سرمشق می گیرند ، اقدام مشابهی انجام شد و معلوم شد که آن ها هم به هیچ وجه از قافله عقب نمی مانند. متاسفانه در شهرستان ها سفارت و کنسول گری به اندازه کافی پیدا نمی شود.

البته طبق معمول هر اقدام انقلابی، عده ای بدخواه پیدا خواهند شد که زر (اضافی) بزنند و این عمل خداپسندانه را توطئه رقبا بدانند و آن را به جاهای دیگر و مصالح دیگری وصل کنند . بگذار بزنند. بگذار بگویند.

مهم این است که دولت و دستگاه های ذیربط ، طبق روال معمول سی و چند ساله در برابر این شور انقلابی تمکین کردند و یک بار دیگر نشان دادند که دولت ایران از ملت جدا نیست. همان طور که در برابر پی آمده های سیاسی - اقتصادی اشغال سفارت خانه ها ایستاده ایم ، در مقابل توطئه های فرهنگی دشمن و تبعات آن هم خواهیم ایستاد.

 

 

 

سانحه برای "علی دایی"

آقای "علی دایی" ، معروف ترین فوتبالیست ایران در ایام نوروز ( یا پیش ازآن) در مسیر کاشان به تهران دچار سانحه رانندگی شد. خوش بختانه به خیر گذشت و خطر جدی ایشان را تهدید نکرد. همه خوش حالیم.  نکته بی اهمیت این که پس از تصادف و در زمانی که آقای "دایی" بی هوش بوده ، اشیای شخصی ایشان - شامل ساعت و موبایل و... به ارزش چند میلیون - توسط برخی از ملت شریف آریایی - مسلمان که ظاهرا به قصد کمک جمع شده بودند ، دزدیده شد.  یک اتفاق کاملا معمولی و قابل انتظار در جامعه باستانی - انقلابی ما. تنها نکته این است که اگر بر این که قهرمان ملی بود و مشهور بود و کلی افتخار و سربلندی برای ممکت کسب کرده بود ، چنین ستم رود بر من و شما و دیگر مردم عادی چه ها خواهد رفت؟

 

نوشته شده توسط علی در 7:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391

در پاسخ یک خواننده

خواننده محترمی ، برای یکی از نوشته های قبلی این وب لاگ ، یعنی " پشت پرده انقلاب چه بوده است "  ، نظری گزاشته است . ( نمی دانم چرا ، ولی زورم می آید این اصطلاحات جدیدِ پُست و کامنت را استفاده کنم.) و ضمناً خواسته تا نظرش را نمایش دهم ، اما چون نظر به صورت "نمایش خصوصی" فرستاده شده ، امکان نمایش عمومی آن برای من نیست . یا لااقل بلد نیستم . اگر کسی می داند ، به من یاد دهد. به جبران این ضعف تکنیکی و برای اثبات حسن نیت ، نظر این خواننده عزیز را در پایین نقل می کنم و چند جمله ای در پاسخ آن می گویم.

اي كاش همه ما اگر در كاري تخصص نداريم وارد نشويم و با تشخيص درست وارد مسائل شويم ، سياست مسئله اي نيست كه هركس بتواند كارشناس آن بتاشد ولو آنكه بسيار بخواند چون تفاوت بسيارست بين خواندن و شناختن
نويسنده محترم وبلاگ بايد سياست را بداند تا متوجه شود هر گونه ارتباط و اقدام و از سوي هركس در آن امكان پذير است و با احساسات و دين نمي شود وارد سياست شد
شما براي تحقيقي بسيار ساده سري به زادگاه شفيع زاده بزنيد آنوقت با اولين پرسش همه چيز طوري برايتان معلوم مي شود كه ...................
شما در امور تمامي باصطلاح انقلابات و بطريقه كامل تحقيق كنيد و ريشه يابي نمائيد مطمئنم به موارد شگفت انگيزي ميرسيد
براي شروع مسئله آقاي چالنگي و صداي آمريكا را كه بسيارهم جديد است را پيگيري نمائيد تا سياست را بهتر بشناسيد، ضمنا بهتر است براي جلوگيري از هر شائبه بگذاريد نظرات بدون گزينش شما نمايش داده شود.

اول این که ، سپاس از این خواننده عزیز که به خود زحمت نوشتن و فرستادن نظرشان را دادند.این هم برای خودش ، همت می خواهد.

دوم آن که ، من قبلاً هم گفته ام که هیچ تخصص و ادعایی ندارم ، به ویژه در امر سیاست . که فطرا ً تخمی و ذاتاً بی پدر مادر است .  این وب لاگ ناچیز را که من در آن همه چیز می نویسم ، فقط به چشم یک دفتر خاطراتِ عمومی شده نگاه کنید نه چیزی بیشتر  . یعنی که مجلس خودمانی است عزیز . زیاد سخت نگیرید.

سوم، هر آن چه را که در نادانی و بی سوادی حقیر گفته اید ،  دربست می پزیرم . حتی بیشتر از آن. بی تعارف و بدون شکسته نفسی الکی. هم چنان که شیخ اجل فرماید:"بتر زانم که خواهی گفت آنی".

اما بعد ، این پُست !  پشت پرده انقلاب چه بوده است " ، ظاهرا خیلی پر مراجعه بوده است. خیلی ها خوانده اند و نظر داده اند. شاید در  جست و جوی پشت پرده انقلاب ، به این وب لاگ فزرتی رسیده اند. بازهم بگویم که من هیچ چیزخاصی در مورد پشت پردۀ انقلاب نمی دانم.  هدف از آن نوشتۀ من ، فقط نقد آن کتاب درِپیتی بوده و آن هایی که چنین ادعایی دارند.  صرفِ وجود "جعفر شفیع زاده " نامی - که شاید هزاران از این اسم در سراسر ایران باشد- ، هیچ چیز را ثابت نمی کند. به ویژه آن نظریه محیرالعقول و نبوغ آسای کارگردانی انقلاب ایران توسط آمریکایی ها. حرف و کتاب بسیار مزخرف تر از آن است که بیشتر به آن پرداخته شود.

در نهایت از حسن نیت این خواننده محترم تشکر می کنم که توصیه کرده اند برای ارتقای دانش سیاسی تلویزیون آمریکا و برنامه آقای "چالنگی" را ببینم. ای کاش  منابع معتبر تری از تلویزیون دولتی آمریکا و اون آقاهه سراغ داشتند و به من معرفی می کردند.

نوشته شده توسط علی در 20:29 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفتم فروردین 1391

هنرمندان ، سیاست و ننگ و نام

آقای "داوود رشیدی" هنرپیشه با سابقه ، در نشستی در اروپا شرکت کرده است ،می گویند به  قصد دفاع از وضعیت حقوق بشر در ایران .

 آقای امین حیایی "و "محمد رضا شریفی نیا"  از هنرپیشگان روز ایران ، در فیلمی که بر علیه جنبش سبز ساخته شده نقشی بازی کرده اند.

خانم "..." هنرپیشه معروف ، آقای "..." خواننده معروف و...  امروز در مراسمی در حضور"..." شرکت کردند و...

خدمت آن دوستانی که از شنیدن خبرهایی از این دست بر می آشوبند و برافروخته می شوند ، عارضم که سخت نگیرند. از جماعت خواننده و هنرپیشه ، انتظار غیر معمول نداشته باشید که به سان انقلابیون و قهرمانان سیاسی  رفتار کنند.  جایی که حتی خود این گروه های اخیر هم شاید در حد انتظارات ما نیستند، چه توقعی از مطرب و بازی گر؟  که به دنبال نامند و نانند.

یادتان باشد ،  آنان  که با هنر – منظور سینما و موسیقی است– سر و کار دارند ، شاید خصلتاً و به اقتضای طبیعت حرفه شان حتماً، نیاز و تمایل به نمایش و عرضه خود دارند.  اگر به هر دلیلی و به هر نحوی این امکان خودنمایی! ازایشان گرفته شود ، می توان  آن را دست کم همسان  دانست با کیفر زندان برای یک فرد عادی ، اگر نه که همسان با مرگ تدریجی . یعنی که ریش این هنرمندان در دست صاحبان رسانه و قدرت است. و بدجوری هم هست. حاکم ،به آسانی می تواند ریشۀ هنرنمایی و حتی زندگی هنرمند را بخشکاند. آن وقت مرد می خواهد که از خودش بگذرد. بگذریم از چند استثناء و نام معدود چون شجریان و ... که در پناه بزرگی نامشان مجال و جرأت سخن گفتن و ارایه شخصیت مستقل دارند و باری به هر جهت فعلا تحمل می شوند. باقی را می توان در همین چارچوب دید.

این است که هنرمند بیچاره زمانه وطن عزیز ، چنان که خیلی از هم وطنان دیگرش ، تمایل و یا اجبار به نزدیکی به صاحبان قدرت پیدا می کند . این واقعیتی است . قبلا بوده ، الآن هم هست ، بعدها نیز شاید خواهد بود. سابقه خیلی از این صاحب هنران در رژیم پیشین و نظام فعلی ، در دست رس و گویاست.

از این ها که بگذریم ، مگر معتقد نیستیم که هر کس در بیان نظرش آزاد است ؟ و کسی را به انجام کاری یا منع آن ، نمی توان مجبور کرد؟ پس برای این بنده های خدا نیز امکان انتخاب قایل بشویم.

بماند. آن چه آزارنده است ، خوش رقصی است که بعضی از جماعت می کنند. احتمالاً به قصد قربت . وگرنه شریفی نیا و حیایی و پروانه معصومی و خواجه امیری و... را با صاحبان قدرت چه کار؟

از من می شنوید ، اگر چنان چه قصد انقلاب و یا حتی مبارزه سخت سیاسی را دارید ، به هیچ وجه روی همکاری و همراهی و حتی حرف این جماعت هنرپیشه حساب باز نکنید. حتی اگر دلشان با شما باشد.

نوشته شده توسط علی در 6:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم فروردین 1391

تبریز ، پیش قراول مایوس

به مناسبت عید نوروز ، مهمانی کوچکی برپا شده بود و ماهم بودیم . جماعت ، همه ایرانی . طبق روال معمول، صحبت اوضاع و احوالِ وطن  پیش آمد. یعنی همان بحث سیاسی. یکی گفت : "در روی دادهای اخیر سیاسی ایران ، ترک زبان ها -یعنی در حقیقت تبریزی ها - برخلاف انتظار معهود ،چندان فعال نبودند و با جنبش سبز همراهی نکردند. ظاهرا سرشان بیشتر به تراختور و هویت طلبی و چیزهای دیگر گرم بود." 

در جواب این مدعی ، دیگری - که به گمانم تبریزی بود- گفت :" بله . درست است که تبریزی ها ، در وقایع اخیر ، آن طور که باید و شاید به میدان نیامدند. اما دلیلش این نیست که آن ها سرگرم بوده اند. دلیل واقعی اش این است که تبریزی ها مایوس شده اند و دیگر امیدی به فارس ها ندارند. تا حالا چند بار تبریزی ها پا پیش گذاشته اند و انقلاب کرده اند و پل پیروزی شده اند و قدرت را گرفته اند و داده اند به فارس ها ؟ به تهرانی ها ،اصفهانی ها و کرمانی ها و مشهدی ها . آن وقت ، این ها چه کار کرده اند؟ فقط ریده اند تویش . نمونه اش توی این سد سال اخیر ، یکی انقلاب مشروطیت. اگر تبریزی ها نبودند ،  عمراً  مشروطه ای در کار بود؟ اصلا خیلی جاهای ایران می دانستند مشروطه یعنی چه ؟ خوردنی است ، پوشیدنی است ..؟حکومت مشروطه را برپا کردند، و دادند تحویل فارس ها. اما بعد چه شد؟ شد هرج و مرج و بعدش هم که رضا خان آمد...  یا نمونه دیگرش همین انقلاب سال ۵۷. اگر تبریزی ها در بهمن ۵۶ آن طور شجاعانه به پا نمی خواستند ، کی انقلاب به این زودی ها پیروز می شد؟ اما بعدش چه شد؟ این است که تبریزی ها دیگر توبه کار شده اندو می گویند بس است. و می خواهند حسابشان را با فارس ها سوا کنند. "

سکوت مدهشی ، مجلس را فراگرفته بود.

 

 

نوشته شده توسط علی در 23:23 |  لینک ثابت   •